جوان . . .
خلاصه بگذریم با همه اینا برگشتیم برگشتم، با همة آنچه داشتم برگشتم.خسته از همة بيتفاوتيها خسته از همة لجبازيهاي كودكانه خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن. دلتنگيهايم شكل تو شده است خوابهايم بوي تو را ميدهد دستم شبيه دستهايت شده راستي دستهايمان چه شكلي بود؟ بال بال ميزدم كه برگردم، پرپر ميشدم كه ببيني ام همة زندگي خلاصه شده بود در رسيدن و حالا كه برگشتهام آيا مرا ميبيني ؟ آيا مرا نقاشي ميكني؟ آيا برايم باز هم ميخواني؟ برگشتهام با همة آنچه داشتهام نگو نميشناسيام، من شبيه ديروز توأم و تو حالا شبيه ديروز من بيا تو ديروزي باش و بگذار من امروزي باشم نگاه كن! خيلي … خیلی نگاهم کن. یا رام العبرات . . . ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمیدانیم چون دلارام میزند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم تو به سیمای شخص مینگری ما در آثار صنع حیرانیم هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم ( غزلیات سعدی شیرازی - غزل ۴۳۹ )
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


