تبليغاتX
جوان . . .

جوان . . .

یا راحم العبرات...

سلام..

نمی دونم چرا مجلس عزاداری امام حسین (ع) موقع غذا دادن به خنده تبدیل می شه

بعد از ظهر روز عاشورا موقع غذا دادن شده . مردم از تو خیابون و این ور و اون ور به طرف حسینیه می دون.

فشار جمعیت خیلی زیاده. به سختی و به زور دستمون به چارچوب در حسینیه میرسه ، (خدارو شکر) بعضیا که ته صفن (صف که چه عرض کنم) آرزو دارن الان جای ما باشن. وای ... چه بوی غذایی میاد مثل اینکه قرمه سبزیه (غذای بهشتی) . یه ذره راه بازتر شد؛ میشه رفت بالا. خوب حالا باید دنبال یه جا برای نشستن گشت. ما که هرجا جفت پامون جا شد همون جا می شینیم. ولی چه نشستنی از این ور و اون ور کفش می خوره تو سرمون . وقتی هم که می خوان رد بشن انقدر فشار جمعیت زیاده فشارمون می زنه بالا .

نمیدونم پس این ناهار چی شد؟؟؟ ما هم وسط نشستیم ،از همه طرف داریم اذیت می شیم. یه سمت ۲نفر دارن ترکی صحبت می کنن. اون طرف هم ۲،۳ نفر دارن بلند بلند می گن و می خندن. این سمت هم یه عده غر می زنن که پس این غذا چی شد؟

بوی غذا نزدیک تر شد مثل اینکه دارن غذارو میارن. باورم نمی شه ... سینی غذا رسید. چقدر عالی. ولی از بالا سرمون رد شد و بردنش اون ور. انگار با این جمعیت حالا حالا ها به ما غذا نمی رسه. الان نزدیک ۲۰ دقیقه ست که از اومدن سینی اول میگذره. انقدر شلوغه که دومیش نیومده تو ، دم در تموم می شه. نه انگار دومیش اومد. ای وای .. بازم به ما نرسید. فک کنم ۲۰ دقیقه دیگه هم باید صبر کنیم . با این جمعیت سینی سوم که هیچ باید منتظر پنجمی و ششمی باشیم . مردم دیگه از گشنگی پاچه های این آقاهه که غذا پخش می کنه رو ول نمیکنن (آقا تو رو خدا بچم از گشنگی غش کرد ). شلوارش داشت از پاش در میومد. یارو هم داشت گریه میکرد. نمی دونم از دست مردم بود یا واسه امام حسین. به همه همشهریاشم ۳تا ۳تا غذا می داد خلاصه هر کی باهاش ترکی صحبت کرد، غذای یه هفتش تامین شد.

خوب مثل این که نوبت ما رسید . آخیش... اینم از غذا. جون دادیم از گشنگی. اومدیم شروع به خوردن کنیم که فهمیدیم قاشق نداریم . وای ... باید  ۲۰ دقیقه دیگه هم واسه قاشق صبر کنیم . خلاصه ما هم دیگه دست به شلوار شدیم واسه قاشق. با اصرار ما قاشقم رسید. اما چشمتون روز بد نبینه ، اومدیم شروع به خوردن کنیم قاشق از وسط دو نصف شد . مثل اینکه دیدن جمعیت غذا خورا تو روز عاشورا زیاده، قاشق ها رو نازک درست کردن به همه برسه . دیگه دلم می خواد داد بزنم. تصمیم گرفتیم بریم خونه غذا رو بخوریم . رفتیم دم در حسینیه دیدیم... وای... بد تر از اومدنه . مردم فوج فوج میومدن به طرف حسینیه. دوباره مجبور شدیم ۲۰ دقیقه دیگه صبر کنیم تا از این جمعیت رد بشیم. 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت20:13توسط s.m & f.m | |

یا راحم العبرات ...

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در دل ما

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسها ست

سهراب سپهری

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت19:45توسط s.m & f.m | |

یاراحم العبرات ...

وقتی از همه دنیا خسته می شدم،وقتی همه ی رنگ ها جلوی چشام تیره و تار می شد ، به یه علا مت سوال می رسیدم که چرا بدون اراده متولد می شویم با حسرت زندگی می کنیم و سپس با حیرت می میریم و هیچ چیز موندنی نیست ؟ همیشه می گفتم من دیگه طاقت ندارم ، طاقت این همه فرار، این محو شدن ها، ولی حالا به تو پناه آوردم. گلایه هامو پیش تو آوردم و تصویر مبهمی که از تو ،توی ذهنم دارم آرومم میکنه.

تصویری که هیچ وقت صداشو نشنیدم. یادمه آخرین بار بهم فهموندی که بودن و موندن به شرط حضور در خاطره ست و دوباره مثل همیشه محو شدی اما من میدونم که هستی...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت17:48توسط s.m & f.m | |

یا راحم العبرات...

در چنین دهه ای ساقی کوثر ، سالار شهیدان ،در میدان نبرد ، در جبهه دفاع از اهل بیت حاضر گردید سپاهی اندک پشتوانه ای قوی داشت و تنها به خاطر او در میدان حاضر بود به چیزی جز رضایت او فکر نمی کرد . سوار بر همراه خود به جنگ شتافت. تحمل سختی ها بر او آسان بود در هنگام مرگ با فریاد ا...اکبر شهید شد. دشمنانش برای خانواده اش تنها اسب زخمی اش را فرستادند. آنان با دیدنش سخت غمگین شدند و دختر ۳ساله اش گریان شد اندکی بعد سر پدر را برای او آوردند. کودک گریه می کرد پدر با چشمان مهربانش به او نگاه می کرد. از فرط غم آسمان گرفت ابرها در هم رفتند. شهید مظلوم بی صدا با درد و رنج روحش به آسمان رفت و تنها پیکرش ماند. ظالمان نادان جنگ را به برد خود می دانستند.    

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت10:2توسط s.m & f.m | |

سلام

امروز تو وبلاگ شروع به نوشتن کردم. من عاشق کار تو رادیو بودم ولی هیچ جور و هیچ راهی نبود که پای منو به رادیو باز کنه. هرجور فکر می کردم به بن بست می خوردم. نه کسی ونه پارتی هیچ کس نبود که کمکم کنه. همیشه تنها از خدای خودم که همه حرفام رو می شنید، پشتیبان ، یاورم و باعث دلگرمیم بود می خواستم منو به امیدم برسونه. از اون موقع همه مسائل جور شد؛ همه بن بست ها به کوچه ای باریک ختم می شد. وقتی با استاد ختایی « نویسنده و سردبیر رادیو جوان » صحبت کردم گفت: فقط باید اونی که اون بالاست رو راضی کنی . من به حرف ایشون رسیدم بعد به خواست خدا، وبلاگ به وسیله دوست خوبم ساخته شد و شروع به نوشتن کردم می دونم که همه این ها از قدرت لایزال الهی بود خدایا دوستت دارم و تنها به تو تکیه می کنم.

حرف آخر :

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری به همراه می آورند به کار خود ایمان دارند.

آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام. از طرف بهترین دوست شما: خدا(  سوره ی بقره آیه ی 152 )  


خداحافظ

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت17:29توسط s.m & f.m | |

یا راحم العبرات . . .

سلام دوستای جوونم.

من و دوستم می خوایم از این هفته به بعد مهمونتون باشیم. اجازه هست ؟

شاید اصلا فکرشم نمی کردم که یه روزی تو این وبلاگ شروع به نوشتن کنم. آخه عاشق کار رادیو بودم و هستم اما سرنوشت اینجوری بود که از اینجا شروع کنم . اشکالی نداره . از این بابت اصلا ناراحت نیستم ؛ بر عکس خیلی هم خوشحالم ؛ شاید اینطوری هم بتونم دوستای زیادی پیدا کنم ، هم تجربه های زیادی برای آینده کسب کنم .

می خوام اولین نوشته ام رو در مورد بهترین دوستم بنویسم . کسی که همیشه بهم قوت قلب می داد تا بنویسم و امیدمو از دست ندم و از طرفی هم خیلی در این زمینه کمکم کرده . می خوام بهش بگم خیلی مخلصیم . می خوام بگم که خیلی دوستش دارم و اگه اون نبود من هیچی توی زندگیم نداشتم. در واقع رسیدن به آرزوهامو مدیون اونم. اون بیشتر وقتا در کنارمه درواقع همیشه در کنارمه و من فقط گاهی وقتاست که احساسش می کنم . همیشه من ازش کمک می خوام اما اون تا حالا هیچی ازم نخواسته .

اینا رو گفتم که همین جا ازش تشکر کنم و بهش بگم : خدای بزرگم دوستت دارم !

نهال می شوم. . .

امشب سوار اسب خیال می شوم                    امشب مثال باد سراپا بال می شوم

امشب عازم سرای ستارگان                         امشب رفیق آرزوهای محال می شوم

امشب سراغ یار و نوای چنگ عشق             امشب اسیر روز و ماه و سال می شوم

امشب مثال نور ز دنیا فراری می شوم       امشب درخت پیر کهنه ام و نهال می شوم

 

جملات هفته:

۱. برای دشمن خود برکت بطلبید تا او را خلع سلاح کنید.

۲. برای جدا شدن از گذشته تان به خود یاد آوری کنید : زندگی من از هم اکنون آغاز می شود .

۳. پایه و اساس شادی و وفور نعمت به انجام کارهایی است که به آنها عشق       می ورزیم.

۴. اگر می خواهید در قلبی نفوذ کنید لبخند زدن را فراموش نکنید .

۵. در زندگی همواره دنبال سه چیز باشید: دانایی، زیبایی، نیکویی

۶. این نکته را همیشه به یاد داشته باشید : این ذهن من است که باعث اتفاق افتادن همه چیز می شود

۷. کاریکلماتور از استاد بزرگ کاریکلماتور ایران ( استاد پرویز شاپور ) :                      

به ماهی فکر کردم ، چون به آب فکر نکرده بودم ، ماهی فکرم مرد .

 

نظر یادتون نره . . .

                        شبتون قشنگ . . .

                                                    یاعلی . . .

                                                                    خداحافظ همین حالا . . .

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت20:44توسط s.m & f.m | |